![]() |
![]() |
|
|
salam doste aziz doste aziz bad az didar az web sait ye sari be ahangaye khodam ham bezanin jalebe bedarde gosh dadan mikhore |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:1 توسط مازیار |
|
|
زمان! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.... بوسیدن قول ماندن نیست..... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ..... هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ... اگر هم دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:4 توسط مازیار |
|
|
احساسات و عشق
تمام احساسها کنار هم به خوبی و
خوشی زندگی می کردند.
خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:
زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، ”عشق“ هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق“ سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ”وحشتِ“ زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ”عشق“ نماند. قایق رفت و ”عشق“ تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ”عشق“ تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ”ترس“ جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.
خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش”پولداری“ را دید و گفت: ”پولداری“ عزیز، به من کمک کن؟
پولداری“ گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد.
کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟
و مرا خیس می کنی“
ای ”غم“ عزیز، مرا نجات بده“
عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده
از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ”شهوت“ را دید و به او گفت:
شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟
عشق که نمی تونست ”ناامید“ باشه، رو به سوی خدا
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق ”دانایی“ یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد، به پایان رسیده بود عشق برخاست. به ”دانایی“ سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آد؟"
تعجب! گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....
لیاقتش را دارد تا بفهمد که ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 18:29 توسط مازیار |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:46 توسط مازیار |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:40 توسط مازیار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 |
| پیوندها |
|
دوستیه پایدار |
|
RSS
|